العلامة المجلسي

1048

حياة القلوب ( فارسي )

فرمود : بلى . پس زكريا به مادر يحيى گفت : آنچه مىگويد چنان كن ، پس مادر كلاه پشم وپيراهن مو از براي أو بافت ، يحيى پوشيد ورفت به جانب بيت المقدس وبا عبّاد مشغول عبادت گرديد تا آنكه پيراهن مو بدن شريفش را خورد ، پس روزى نظر كرد به بدن خود ديد كه بدنش نحيف شده است وگريست ، پس خطاب الهى به أو رسيد : اى يحيى ! آيا گريه مىكنى از اينكه بدنت كاهيده است ؟ بعزت وجلال خودم سوگند كه اگر يك نظر به جهنم بكنى پيراهن آهن خواهى پوشيد به عوض پلاس ! پس يحيى عليه السّلام گريست تا آنكه از بسيارى گريه رويش مجروح شد به حدّى كه دندانهايش پيدا شد . چون اين خبر به مادرش رسيد با زكريا به نزد أو آمدند وعبّاد بني إسرائيل به گرد أو برآمدند وأو را خبر دادند كه : روى تو چنين مجروح وكاهيده شده است . گفت : من با خبر نشدم . زكريا گفت : اى فرزند ! چرا چنين مىكنى ؟ من از خدا فرزندى طلبيدم كه موجب سرور من باشد . گفت : اى پدر ! تو مرا به اين امر كردى وگفتى كه در ميان بهشت وجهنم عقبه‌اى هست كه نمىگذرند از آن عقبه مگر جماعتى كه بسيار گريه كنند از خوف الهى . فرمود : بلى اى فرزند ! من چنين گفتم ، جهد وسعى نما در بندگى خدا كه تو را به امر ديگر امر فرموده‌اند . پس مادرش گفت : اى فرزند ! رخصت مىدهى كه دو پارهء نمد از براي تو بسازم كه بر أطراف روى خود نهى تا دندانهايت را بپوشاند وآب چشمت را جذب نمايد ؟ گفت : تو اختيار دارى . پس مادرش دو قطعه نمد براي أو ساخت وبر رويش گذاشت ، در اندك زماني از گريهء أو چنان تر شد كه چون آن را فشرد آب از ميان انگشتانش جارى شد ! چون حضرت زكريا عليه السّلام اين حال را بديد گريان شد ورو بسوى آسمان نمود وعرض